**********************

آرى يارانمان رفتند و تنهايمان گذاشتند؛ اين پرستوهاى عاشق پرواز ... اين دلاوران، همراه با شفق رفتند و به نور مطلق پيوستند تا طلوع فجر را بر قله‏ ى گيتى نمايان سازند. اگرچه سوختند، خود گواهى بر صداقتشان داشتند و ماندن، در اين ميان، چه درد عظيمى است. ماندن، با قلبى پردرد و با چشمى پر خون، نظاره ‏گر شهادت يك يك حسينی ‏ها و حمزه ‏ها و عباس ‏ها و گويى كه پشتمان را شكسته‏ اند. زنجيرهاى اسارت درد بر دست و پايمان بسته، غم بر سينه‏ هايمان نشسته و ما نگران فرداى خويشیم. خدايا! تو مى ‏دانى كه ما از نبودن اين يارانمان در رنج نيستيم، چرا كه از هستى خويش در رنجيم و زخم ماندن را بر پيكرهامان تجربه مى‏ كنيم، زيرا كه مى ‏دانيم در واقع، آنها زنده ‏اند و ما زندگان، مرده ‏ايم. شهيد غلامعلى نورى

**********************