آنچه برای من یک خاطره فراموش نشدنی است،با اینکه تمام صحنه هایش چنین است،ازدواج یک دخترجوان با یک پاسدارعزیز است که درجنگ،هردو دست خود راازدست داده واز هردوچشم آسیب دیده بود.آن دختر شجاع با روحی بزرگ وسرشار ازصفا وصمیمیت گفت:حال که نتوانستم به جبهه بروم،بگذار بااین ازدواج دین خود را به انقلاب وبه دینم ادا کرده باشم.عظمت روحانی این صحنه وارزش انسانی ونغمه های الهی آنان را نویسندگان،شاعران،گویندگان،نقاشان،هنرپیشگان، عارفان،فیلسوفان،فقیهان،وهرکس راکه شماها فرض کنید،نمی توانند بیان ویاترسیم کنند وفداکاری وخداجویی ومعنویت این دختر بزرگ راهیچ کس نمی تواند با معیارهای رایج ارزیابی کند